نگاشته شده توسط: Dandelions | آگوست 31, 2008

مهربون

مرسی مهربون من

همین چند خط کوتاه کلی به من انرژی داد

خیلی به دلم نشست: – ).

البته هنوز جواب خیلی از سوالاتم رو نگرفتم…

حالا راستی راستی کلی حرف باهام داری؟؟؟؟؟!!

خوب من می‌شنوم…بگو…

*دختر بهار

نگاشته شده توسط: Dandelions | آگوست 30, 2008

به چکاوک کوچک

سلام عزیزم

باید بگم وقتی اینا رو خوندم یه جوری شدم

جدا اگه ناراحتیت رو باعث شدم عذر می خوام

می دونی عزیزم این روزا فکرم کمی مشغوله

دلم می خواد تو یه فرصت مناسب کلی باهات حرف بزنم. راستی منم کلی دلم برات تنگ شده

دوست دارم گل من

*پسر پاییز

نگاشته شده توسط: Dandelions | آگوست 29, 2008

دلم برات تنگ شده :-(

نگاشته شده توسط: Dandelions | آگوست 29, 2008

یه دنیا حرف نگفته(7)

سلام

بعد از سلام چی باید بگم؟

باید بگم: چه خبرا؟ خوبی؟ رو به راهی؟ خوش می‌گذره؟ ما رو نمی‌بینی خوشی؟

می‌دونی تو حرف نمی‌تونم اون چیزهایی رو که دلم می‌خواد بگم ولی وقتی شروع می‌کنم به نوشتن یک دنیا حرف از ته دلم میاد بیرون. راستش یک مدتی اهل صحبت شده بودم ولی دوباره رو آوردم به نوشتن. احساس می‌کنم فقط اینجا و اینجوری حق مطلب ادا می‌شه.

بعد از سلام باید کلی حرف بزنم ولی در واقع… نمی‌تونم… باید کلی فکر کنم تا ببینم چی بگم…. حرف‌هام داره ته می‌کشه. البته فقط من اینجوری نیستم. من هم الان درست مثل تو شدم. شاید دو تامون عوض شدیم… نمی‌دونم… شاید هم دنیامون عوض شده… نمی‌دونم…شاید هم این زندگی باید هر عشق و علاقه‌ای رو یک روز کمرنگ و یک روز پررنگ کنه. مثل چراغ‌های چشمک‌زن جشن‌ها، یا مثل جریان برق متناوب… همیشه دلم خواسته و دلم می‌خواد عشق و دوست‌داشتن ما مثل بقیه نشه. دوست دارم عشق ما مثل آتش مقدس آتشکده‌ای باشه که ابدی و موندگاره. پاک، گرم و تحسین‌برانگیز. ولی… انگار اونجوری نیست… اگر این‌ها رو می‌گم برای اینه که از ته دل‌ام تو رو دوست دارم و با تو بودن و با تو موندن شاید بعیدترین آرزوی این روزهای من باشه….

اما تو هم مثل همیشه نیستی…؟! ناراحتی، کم حرف شدی؛ باورم نمی‌شه این خود تو باشی که یک روزهایی از کارهای بزرگ و آرزوهای دست‌نیافتنی حرف می‌زدی…

حالا فقط به من می‌گی: “اینجوری برنامه‌ریزی کن!” “اونجوری برنامه‌ریزی کن!” “فکر کن ببین چه جوری در عرض دو سال می‌تونی کار‌هات رو راست و ریس کنی.” “باید هدف‌ات رو مشخص کنی…” و …و…و… حالا تو به من بگو: هدف تو چیه؟ تو قراره تا دو سال دیگه چی کار کنی؟ تو قراره کجا باشی؟ با کی باشی؟….

می‌دونی، از اون هیجان و انرژی روزهای اولیه خبری نیست. به جاش بی‌تفاوتی و یکنواختی و روزمرگی و رکود، خستگی و کم‌حوصلگی و انجماد بیشتر به چشم میاد. بودن با تو شبیه زندگی واقعی بود. یک زندگی دو نفره. اگرچه که لحظات با هم بودنش کم بود. ولی قشنگ بود. خیلی خیلی قشنگ. تازه. دوست‌داشتنی. پر از خاطرات و تجربه‌های جدید. الان هم زیباست ولی من دلم می‌خواد جذاب‌تر بشه. کاش تو پروفسور بالتازار بودی. یک معجون درست می‌کردی. دوتامون با هم می‌خوردیم و بعدش…

*دختر بهار

نگاشته شده توسط: Dandelions | آگوست 27, 2008

وقت ملاقات

-الو سلام

سلام بفرمایید؟

-مطب دکتر فلانی؟!

بله.

-یک وقت ملاقات می‌خواستم.

این هفته که وقت ندارن. باشه برای هفته‌ی آینده.

-باشه اشکال نداره.

یکشنبه ساعت 4؟

-خوبه. ممنون.خداحافظ.

کاش دیدن تو هم به سادگی همین وقت گرفتن برای دکتر بود.

فرصت دیدارمون کمه. دیر به دیر همدیگرو می‌بینیم.شاید تقصیر منه. وگرنه تو که حرفی نداری. تقصیر از منه که نمی‌خوام با تمام خستگیت بعد از ساعت 2 بیای تا ببینمت. تقصیر منه. این کار و این خستگی پیش زمینه‌ی همه‌ی حرف‌هامون شده. نمی‌دونم آیا واقعاً باید خودمون رو تبرئه کنیم؟ باید بگیم دست ما نیست؟! وقتی دو نفر رو می‌بینم که با عشق ، با خنده ، با تمام وجود کنار هم توی پارک یا توی ماشین یا توی رستوران نشستن، باید به این فکر کنم که خوب حالا ماه دیگه هم نوبت من می‌شه اشکال نداره! روزها داره به سرعت می‌گذره. و من فرصتی برای دیدن تو ندارم. گاهی فقط می‌شینم پای کامپیوتر و برای مدتی زل می‌زنم به عکس تو. می‌ترسم قیافه‌ات یادم بره. دوست دارم تمام جزئیات صورتت در خاطرم حک بشه. دارم مثل یک بادبادک می‌رم. تو آسمونا. دور… دور…دور… می‌رم تا نمی‌دونم کجا. سرگردون… بی‌هدف…نمی‌دونم چرا… نخ بادبادک دست تو مونده. نگران نباش. ولی اگر ولش کنی…نمی‌دونم چی می‌شه…

* دختر بهار

نگاشته شده توسط: Dandelions | آگوست 26, 2008

یه دنیا حرف نگفته (6)

(دوشنبه)دیروز:

دیروز حالم اصلاً خوب نبود. دلیل‌اش رو هم می‌دونی. چون انتظار داشتم کارم در یکی از مراکز دولتی درست بشه ولی متأسفانه نشد. کلاً‌ ریختم به هم! کاملاً هم از صدام معلوم بود، مگه نه؟! اگر بگی نه دروغه! دلم می‌خواست بزنم زیر گریه ولی خوب… با اینکه صبح زنگ زدی و از روند کارم پرس و جو کردی ولی انتظار داشتم بعد از ظهر هم زنگ بزنی… که آخر سر هم خودم بهت زنگ زدم. واقعاً‌نمی‌تونستم مثل همیشه حرف بزنم. ناراحت بودم. سرم هم درد می‌کرد. تو هم مثل همیشه نبودی. مثل اون وقت‌ها که کلی ناراحتی‌هام رو آروم می‌کردی. کلی باهام حرف می‌زدی. تو هم حوصله نداشتی. سر و ته مکالمه هم اومد بدون اینکه باری از دوشم برداشته بشه. که سنگین‌تر هم شد. موبایلم رو خاموش کردم بعد از صحبت با تو. دو ساعتی خاموش بود. بعد روشن کردم. ولی از تو هیچ خبری نبود. فکر می‌کردم شاید زنگی زده باشی و نگران حالم باشی. شاید خواسته باشی بدونی بهتر شدم یا نه. ولی هیچی. حتی دریغ از یک اس ام اس خشک و خالی. تا شب نگاهم به موبایل بود و با خودم می‌گفتم یعنی واقعاً براش مهم نیست که من چه احساس بدی دارم…

امروز: (سه‌شنبه)

زنگ زدی. ساعت 12. حوصله نداشتم باهات حرف بزنم. از قضیه‌ی اون اداره‌ي دولتی به اندازه‌ی کافی اعصابم به هم ریخته بود ولی بیشتر از بی‌توجهی تو ناراحت بودم. وقتی زنگ زدی دلم نمی‌خواست باهات حرف بزنم. دلم می‌خواست زودی گوشی رو قطع کنم. مکالمه یک دقیقه هم طول نکشید! با خودم گفتم شاید داریم از هم دور می‌شیم؟! شاید تقصیر منه! شاید دیگه برات مهم نیستم! شاید کسی بهتر از من هست. جذاب‌تر و تحمل‌پذیرتر! حتی نپرسیدی از دیروز بهترم یا نه. یا اینکه چرا تلفنم خاموش بود( خوب زنگ نزده بودی! از کجا می‌دونستی خاموش بوده!) فقط و فقط فکر می‌کردم آیا این “تو” بودی که من یک ساعت یک ساعت حرف دلم رو می‌زدم و اشک‌هام رو با تو قسمت می‌کردم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ … بعد از ظهر هر چی صبر کردم باز هم خبری از تو نشد. خودم ساعت 7 و ربع زنگ زدم. گفتی تازه از خواب بیدار شدی. خسته بودی و امروز کلی کار داشتی. می‌فهمم. حق داری. کارت خسته کننده است. بیشتر از دیروز با هم صحبت کردیم ولی… حرف جدیدی نبود…

داره خسته کننده می‌شه. همه چیز. از خودم هم خسته‌ام. داشتم فکر می‌کردم واقعاً زن و شوهرهایی که سالیان سال با هم زندگی می‌کنن چطور برای هم یکنواخت و خسته‌کننده نمی‌شن؟ چطور همدیگه رو تحمل می‌کنن؟ چطور از خود گذشتگی می‌کنن؟ چطور رابطه‌شون کسل‌کننده نمی‌شه؟ داشتم فکر می‌کردم که چقدر دلم می‌خواست همسرم بودی. داشتم فکر می‌کردم من برای تو چی هستم؟ چقدر ارزش دارم؟ تو دلت می‌خواد تا کی با هم باشیم؟ به نظرت من چقدر بدم؟ چقدر ؟ می‌خوای بری؟ اگرموشی و پیشی و ماهی‌ها نباشن تا کی می‌مونی؟ بدون اون‌ها هم من برات همونی هستم که باید باشم؟

راستی تا کی من باید به این امید باشم که اینجا رو می‌خونی یا نه؟ اصلاً‌یادت رفت که با هم قرار داشتیم اینجارو آباد کنیم؟ نه؟… باشه اشکال نداره. در زندگی در مقابل خیلی‌ها صبوری کردم و با خیلی اخلاق‌ها ساختم. سعی کردم لبخند به لب داشته باشم. دیگران رو درک کنم. ..تو که دیگه سروری. صبر ما زیاده…

* دختربهار

نگاشته شده توسط: Dandelions | آگوست 25, 2008

یه دنیا حرف نگفته(5)

از دست من و کارهام خسته شدی نه؟ مطمئنم با خودت می‌گی این آدم تعادل روحی نداره! خوب شاید هم حق داشته باشی. این رو بهت می‌گم تا در زندگی آینده‌ات هم آویزه‌ی گوشت باشه. خانم‌ها همه همینطوری هستن. به قول ما “مودی” هستن! گاهی خوب گاهی بد..بیشتر مواقع یک همزبون می‌خوان، یک محرم راز، یک تکیه‌گاه. کسی که اشک‌ها و لبخند‌هاشون رو بفهمه… آره ما همه همینطوریم. اگر برات سخته باید بری با یک روبات دوست بشی. تا فقط یک گوشه آروم بشینه. نه فکر کنه. نه اخم کنه. نه اشک بریزه. نه حرف بزنه. فقط نگات کنه. بی‌معنا و مصنوعی.

باید اعتراف کنم من شاید بدترین نوع از این آدم‌های “مودی” و چند احساسی باشم. دست خودم نیست. هیچوقت لذت پایداری در زندگی نبوده که بخوام به اون برگردم و مثلاً همیشه شاد باشم.

واقعاً هیچ شرایطی در زندگی من پایدار نبوده. نه خوشی‌ها نه ناراحتی‌ها. همه چیز الکی و گذریه. انگار هیچ چیزواقعی نیست. انگار یک صفحه‌ی بزرگ نمایش ِ‌که داره از جلوی ما رد می‌شه. فقط اونقدر فرصت هست که مقابل صحنه‌های خوبش لبخند بزنی و مقابل صحنه‌های غم‌انگیزش فقط از ته دل آه بکشی و ناراحت بشی. هیچ چیز مال خود آدم نیست. هیچ چیز. حتی اون کسانی رو که دوستشون داری. حتی خودت هم مال خودت نیستی. خودت هم نمی‌تونی برای خودت زندگی کنی.

الان دیگه حوصله‌ی نوشتن ندارم. دلم می‌خواد گریه کنم. برم بشینم بالای یک کوه و داد بزنم . تنهای تنها . بدون ترس. بدون نگرانی. فقط تنها برم اون بالا و تا می‌تونم گریه کنم…

گریه‌هام که تموم شد سر بزارم به بیابون. یک جای بی‌نام و نشون. دیگه برنگردم. هیچوقت. برم تا ابد یک جای دیگه. یک جای دور . خیلی خیلی دور. دلم می‌خواد از گذشته و حال کنده بشم. دلم می‌خواد من نباشم…

*دختر بهار

نگاشته شده توسط: Dandelions | آگوست 22, 2008

یه دنیا حرف نگفته(4)

نمی‌دونی دیروز که با هم صحبت کردیم ، دلم چه جوری لرزید. ترسیدم. اصلاً ‌یک جور بدی شدم. حالم بد شد. تو دلم می‌گفتم “نه! امیدوارم فردا کاری پیش بیاد!”. اما انگار برای تو همه چیز خیلی ساده است. از دیروز همش خدا خدا می‌کردم که نشه… و واقعاً هم باورم نمی‌شد که اون چه دلم می‌خواد تحقق پیدا کنه ولی خوب… همونطوری که می‌خواستم شد! خوشحالم. آروم شدم. شاید با خودت فکر کنی این دختره خل و دیوونه‌ است! شاید هم واقعاً باشم! نمی‌دونم! دیگه هیچ چیز رو نمی‌دونم! نمی‌دونم اگر آدم یکی رو دوست داشته باشه تا کجا می‌خوادش؟! نمی‌دونم اگر آدم یکی رو دوست داشته باشه حاضره براش چی کار کنه؟! نمی‌دونم اگر آدم کسی رو دوست داشته باشه نسبت بهش حس تملک داره؟! نمی‌دونم اگر آدم کسی رو دوست داشته باشه واقعاً‌ دلش نمی‌خواد تا همیشه پیش‌اش پاشه؟!

نمی‌دونم چقدر دوستم داری… نمی‌دونم تا کجا با تو ام؟ نمی‌دونم من رو تا کی می‌خوای؟ خیلی چیزها رو نمی‌دونم و نمی‌فهمم… ولی چه اشکالی داره… همه مثل من! هیچ کسی پیدا نمی‌شه که همه چیز رو بدونه و هیچ کسی هم نمی‌تونه آینده رو ببینه! فعلاً‌ که هر روزم داره به حسرت می‌گذره… همین!

الان که دارم این‌ها رو می‌نویسم، از خونه‌ى بغلی که یک باغ ِ با صفاست صدای آهنگ و دست و سوت و هورا و کـِــل کشیدن عروسی میاد. تو هم اتفاقاً‌ الان عروسی دعوتی…

بی‌منظورم…

*دختر بهار

نگاشته شده توسط: Dandelions | آگوست 19, 2008

تنها

اگر من لحظه‌ای از تنهایی تو ام

تو همه‌ی اکنون من هستی

تنهام نذار…

همین چند خط برای  زنده بودن کافیه

*دختر بهار

نگاشته شده توسط: Dandelions | آگوست 18, 2008

بی‌هدف

می‌نویسم هر روز و هر روز . چون احساس می‌کنم وقتی این روزها بگذره، من به شدت حسرتشون رو خواهم خورد.پس می‌نویسم تا یک نشون یا رد پایی ازشون به جا بمونه.

تا اگر یک روز برگشتم و خواستم یاد این دوران بیافتم بتونم با این نوشته‌ها به حال و هوای الانم برگردم.

دارم می‌نویسم نمی‌دونم چرا؟ ممکنه هیچ کس هم جز خودم و شاید هم تو این نوشته‌ها رو نخونه. مهم هم نیست. چون فقط من و تو ازش سر در میاریم.

حوصله ندارم!

*دختر بهار

« Newer Posts - نوشته‌های قدیمی‌تر »

دسته‌ها