نگاشته شده توسط: Dandelions | نوامبر 20, 2008

اصلاً می‌دونی که من هم هستم….؟؟؟؟

px272060

باورم نمی‌شه دوستم داشته باشی و این همیشه من باشم که بگم همدیگه رو ببینیم….

یعنی واقعاً برات اهمیت نداره ! اگه چندین ماه هم نبینمت صدات در نمیاد ! ولی برای من سخته.

باورم نمی‌شه دوستم داشته باشی و حتی یک پیام کوتاه هم برام نفرستی! یعنی اینقدر سختته؟

واقعاً کارهات برام قابل درک نیست

خیلی دارم اذیت می‌شم می‌فهمی.

دارم ذره ذره از بین می‌رم

هر روز که داره می‌گذره بیشتر احساس می‌کنم که برات کمتر و کمتر اهمیت دارم

خاطراتت رو خیلی خیلی بیشتر از من دوست داری

منتظری تا من هم برم و ازمن هم یک خاطره بسازی و بعد دوباره بشینی تو تنهایی بهش فکر کنی….

الان عشق و علاقه‌ات، فکر و ذکرت کسانی هستن که در زندگیت بودن و رفتن

لحظه‌هایی که سپری کردی

می‌دونی تمام وجودم خسته است

حوصله هیچ کاری رو ندارم

هر روز هم افسرده‌تر می‌شم.

و برای تو مهم نیست…

مهم نیست….

باورم نمی‌شه که دوستم داشته باشی و برای آینده ات برنامه نداشته باشی

باورم نمی‌شه دوستم داشته باشی و نخوای با من باشی

باورم نمی‌شه

می‌دونی الان تو چه مرحله‌ای هستم؟

سقوط

سقوط مطلق

یک زمانی سری به وبلاگ می‌زدی و تلگرافی یک کامنتی می‌ذاشتی

که اون هم الان دیگه تعطیله!

با من نیستی می‌دونی

من تنهام

خیلی تنها

ولی واقعاً متاسفم که هر چی زور می‌زنم و خودم رو به آب و آتیش هم که می‌زنم

باز تو متوجه نیستی.

شاید حرف‌هام یک روز یا دو روز در تو اثر کنه

ولی کافیه که چند روزی بگذره

اونوقت می‌بینم یک گوشِت در ِ و یک گوشِت دروازه!

فقط حرف می‌زنی می‌فهمی

از خودم متنفر شدم

احساس می‌کنم دارم به دست و پای کسی میافتم که برام کوچکترین ارزشی قائل نیست

فقط می‌گی:”باور کن دوست دارم!” یا “نمی‌دونم چقدر باور می‌کنی ولی خیلی دوست دارم!”

صادقانه بگم احساس می‌کنم داری دروغ می‌گی

دیگه هم دوستم نداری

برام هم ارزش قائل نیستی

اصلاً هم برات مهم نیستم

یک آدمم مثل بقیه!

بودن و نبودنم هم هیچ فرقی در روند زندگی تو نمی‌ذاره

فقط الان داره من رو نابود می‌کنه…

همین…

می‌دونی

دوست داشتن و دوست داشته شدن یک نیازه

و البته یک رابطه‌ي دو طرفه

وقتی یک طرف همه‌اش سعی کنه رابطه رو حفظ کنه

تک و تها

از پا می‌افته

و به جای عشق و دوست داشتن

سرد و سخت می‌شه….

من هم الان یخ زدم از سرمای تو….

دیگه دلت نمی‌خواد سنگ صبور و مرحم رازهام باشی

دیگه دلت نمی‌خواد تکیه گاهم باشی

از همه‌ي حرف‌هات معلومه

یادش بخیر که چقدر روی تکیه‌گاه بودن و استواری تو حساب می‌کردم

ولی پشتم یک هو خالی شد

محکم خوردم زمین

احساس می‌کنم تمام وجودم خط خطی شده

شدم مثل یک برگه‌ی چکنویس باطله و به درد نخور

خیلی خسته‌ام و مهم‌تر از اون تنها

تنهای تنها


یک پاسخ بگذارید

Your response:

دسته‌ها