سلام
بعد از سلام چی باید بگم؟
باید بگم: چه خبرا؟ خوبی؟ رو به راهی؟ خوش میگذره؟ ما رو نمیبینی خوشی؟
میدونی تو حرف نمیتونم اون چیزهایی رو که دلم میخواد بگم ولی وقتی شروع میکنم به نوشتن یک دنیا حرف از ته دلم میاد بیرون. راستش یک مدتی اهل صحبت شده بودم ولی دوباره رو آوردم به نوشتن. احساس میکنم فقط اینجا و اینجوری حق مطلب ادا میشه.
بعد از سلام باید کلی حرف بزنم ولی در واقع… نمیتونم… باید کلی فکر کنم تا ببینم چی بگم…. حرفهام داره ته میکشه. البته فقط من اینجوری نیستم. من هم الان درست مثل تو شدم. شاید دو تامون عوض شدیم… نمیدونم… شاید هم دنیامون عوض شده… نمیدونم…شاید هم این زندگی باید هر عشق و علاقهای رو یک روز کمرنگ و یک روز پررنگ کنه. مثل چراغهای چشمکزن جشنها، یا مثل جریان برق متناوب… همیشه دلم خواسته و دلم میخواد عشق و دوستداشتن ما مثل بقیه نشه. دوست دارم عشق ما مثل آتش مقدس آتشکدهای باشه که ابدی و موندگاره. پاک، گرم و تحسینبرانگیز. ولی… انگار اونجوری نیست… اگر اینها رو میگم برای اینه که از ته دلام تو رو دوست دارم و با تو بودن و با تو موندن شاید بعیدترین آرزوی این روزهای من باشه….
اما تو هم مثل همیشه نیستی…؟! ناراحتی، کم حرف شدی؛ باورم نمیشه این خود تو باشی که یک روزهایی از کارهای بزرگ و آرزوهای دستنیافتنی حرف میزدی…
حالا فقط به من میگی: “اینجوری برنامهریزی کن!” “اونجوری برنامهریزی کن!” “فکر کن ببین چه جوری در عرض دو سال میتونی کارهات رو راست و ریس کنی.” “باید هدفات رو مشخص کنی…” و …و…و… حالا تو به من بگو: هدف تو چیه؟ تو قراره تا دو سال دیگه چی کار کنی؟ تو قراره کجا باشی؟ با کی باشی؟….
میدونی، از اون هیجان و انرژی روزهای اولیه خبری نیست. به جاش بیتفاوتی و یکنواختی و روزمرگی و رکود، خستگی و کمحوصلگی و انجماد بیشتر به چشم میاد. بودن با تو شبیه زندگی واقعی بود. یک زندگی دو نفره. اگرچه که لحظات با هم بودنش کم بود. ولی قشنگ بود. خیلی خیلی قشنگ. تازه. دوستداشتنی. پر از خاطرات و تجربههای جدید. الان هم زیباست ولی من دلم میخواد جذابتر بشه. کاش تو پروفسور بالتازار بودی. یک معجون درست میکردی. دوتامون با هم میخوردیم و بعدش…
*دختر بهار