نگاشته شده توسط: Dandelions | سپتامبر 1, 2009

روزی … روزگاری

میبینی… این داستان از خیلی وقت پیش همین بود….

حدود یک سال از آخرین به روز شدن وبلاگ می گذره…
وردپرس چقدر تغییر کرده، مثل من مثل تو…

هنوز هم تنبلی حتی برای دو کلمه حرف…

زنگ که نمی زنی
حرف که نمی زنی
حداقل دو خط بنویس دلم خوش باشه برای اون همه متنی که برات نوشتم ارزش قائل بودی…..

این دفعه هم نه به اینجا سر می زنی
نه حتی حوصله داری بخونی چه برسه به اینکه بخوای بنویسی….

البته شاید واقعاً حق من هم همینه…
loneliness-cry

*دختر بهار

نگاشته شده توسط: Dandelions | نوامبر 20, 2008

اصلاً می‌دونی که من هم هستم….؟؟؟؟

px272060

باورم نمی‌شه دوستم داشته باشی و این همیشه من باشم که بگم همدیگه رو ببینیم….

یعنی واقعاً برات اهمیت نداره ! اگه چندین ماه هم نبینمت صدات در نمیاد ! ولی برای من سخته.

باورم نمی‌شه دوستم داشته باشی و حتی یک پیام کوتاه هم برام نفرستی! یعنی اینقدر سختته؟

واقعاً کارهات برام قابل درک نیست

خیلی دارم اذیت می‌شم می‌فهمی.

دارم ذره ذره از بین می‌رم

هر روز که داره می‌گذره بیشتر احساس می‌کنم که برات کمتر و کمتر اهمیت دارم

خاطراتت رو خیلی خیلی بیشتر از من دوست داری

منتظری تا من هم برم و ازمن هم یک خاطره بسازی و بعد دوباره بشینی تو تنهایی بهش فکر کنی….

الان عشق و علاقه‌ات، فکر و ذکرت کسانی هستن که در زندگیت بودن و رفتن

لحظه‌هایی که سپری کردی

می‌دونی تمام وجودم خسته است

حوصله هیچ کاری رو ندارم

هر روز هم افسرده‌تر می‌شم.

و برای تو مهم نیست…

مهم نیست….

باورم نمی‌شه که دوستم داشته باشی و برای آینده ات برنامه نداشته باشی

باورم نمی‌شه دوستم داشته باشی و نخوای با من باشی

باورم نمی‌شه

می‌دونی الان تو چه مرحله‌ای هستم؟

سقوط

سقوط مطلق

یک زمانی سری به وبلاگ می‌زدی و تلگرافی یک کامنتی می‌ذاشتی

که اون هم الان دیگه تعطیله!

با من نیستی می‌دونی

من تنهام

خیلی تنها

ولی واقعاً متاسفم که هر چی زور می‌زنم و خودم رو به آب و آتیش هم که می‌زنم

باز تو متوجه نیستی.

شاید حرف‌هام یک روز یا دو روز در تو اثر کنه

ولی کافیه که چند روزی بگذره

اونوقت می‌بینم یک گوشِت در ِ و یک گوشِت دروازه!

فقط حرف می‌زنی می‌فهمی

از خودم متنفر شدم

احساس می‌کنم دارم به دست و پای کسی میافتم که برام کوچکترین ارزشی قائل نیست

فقط می‌گی:”باور کن دوست دارم!” یا “نمی‌دونم چقدر باور می‌کنی ولی خیلی دوست دارم!”

صادقانه بگم احساس می‌کنم داری دروغ می‌گی

دیگه هم دوستم نداری

برام هم ارزش قائل نیستی

اصلاً هم برات مهم نیستم

یک آدمم مثل بقیه!

بودن و نبودنم هم هیچ فرقی در روند زندگی تو نمی‌ذاره

فقط الان داره من رو نابود می‌کنه…

همین…

می‌دونی

دوست داشتن و دوست داشته شدن یک نیازه

و البته یک رابطه‌ي دو طرفه

وقتی یک طرف همه‌اش سعی کنه رابطه رو حفظ کنه

تک و تها

از پا می‌افته

و به جای عشق و دوست داشتن

سرد و سخت می‌شه….

من هم الان یخ زدم از سرمای تو….

دیگه دلت نمی‌خواد سنگ صبور و مرحم رازهام باشی

دیگه دلت نمی‌خواد تکیه گاهم باشی

از همه‌ي حرف‌هات معلومه

یادش بخیر که چقدر روی تکیه‌گاه بودن و استواری تو حساب می‌کردم

ولی پشتم یک هو خالی شد

محکم خوردم زمین

احساس می‌کنم تمام وجودم خط خطی شده

شدم مثل یک برگه‌ی چکنویس باطله و به درد نخور

خیلی خسته‌ام و مهم‌تر از اون تنها

تنهای تنها

نگاشته شده توسط: Dandelions | نوامبر 16, 2008

تنهایی

geryeh

سرنوشت آدمی تنهایی است

نه همسفری هست

نه همراهی خواهد بود

تمام بار یک زندگی

باید تنهای تنهای تنها به دوش کشیده شود

….

دوست و یار و همراهت

پشت الفاظ و کلمات کلیشه و مصنوعی

شاید تا مدتی تو را تحمل کند

اندک زمانی شاید

ولی پس از آن…

ناپدید می‌شود

مثل غباری در فضا ….

یا عکسی در میان عکس‌های دیگر آلبوم قدیمی سال‌های بی‌معنای زندگی

آری شاید همقدمی داشته باشی

ولی دیری نخواهد پایید که او هم

مثل شهاب شب‌های سرد، لحظه‌ای، چونان بارقه‌ای هست و بعد از آن گم می‌شود

تو می‌مانی و یک دنیا آرزوی بی پاسخ…

پسر پاییز

هرگز تو را از هیچ خدایی نخواهم خواست

تو از آن من نیستی

نه تو

و نه هیچ کس دیگر

آری

دیگر تسلیم شده‌ام

پذیرفته‌ام که تنهایم

تنها….

گویا می‌خواستی به همین باور برسم

که رسیدم

تو بمان با دگران

من می‌خواهم بروم

* دختر بهار

نگاشته شده توسط: Dandelions | نوامبر 11, 2008

به کجا رسیدیم…

بیابان است اینجا

و لاشخورهای حریص هوس

بر سر جنازه‌ی یک عشق جشن گرفته‌اند

خشکسالی تمام است

نه دریایی، نه رودی، نه آب باریکه‌ای و نه حتی قطره‌ای

خشک ِ خشک…

باد سرد غم و دلتنگی می‌وزد

لب‌های غرق خنده اکنون تنها به حسرت آهی تلخ باز می‌شوند

به این سرزمین نیایید

دیگر از آن درخت همیشه بهار خبری نیست…..

* دختر بهار

نگاشته شده توسط: Dandelions | اکتبر 31, 2008

غریبه

احساس می‌کنم با هم غریبه شدیم :-( ….

)

* دختر بهار

نگاشته شده توسط: Dandelions | اکتبر 27, 2008

تو کجایی نازی…؟!

جات خیلی خالیه….

خیلی…

آخه فصل، فصل ِ تو باشه… ولی خودت نباشی….؟؟؟

خیلی تنهام….

بارون بیاد و آدم تنها مجبور باشه راه بره… راه بره و به تنهاییش فکر کنه

نمی‌دونم خوبه یا بد… ولی من تنهایی رو نمی‌تونم تحمل کنم…….

.

.

.

دلم برات تنگ شده ای پسر پاییز ِخسته….

* دختر بهار

نگاشته شده توسط: Dandelions | سپتامبر 26, 2008

جانِ خسته

از شرایط خودم خسته شدم

از خودم خسته شدم

*پسر پاییز

نگاشته شده توسط: Dandelions | سپتامبر 26, 2008

آوازی باش

عزیزم تو همه اش اینجا حضور داری و حرف دل کوچولوت رو می نویسی

متاسفم عزیزکم که من اینقدر مثل تو با نشاط به اینجا سر نمی زنم

می خوام بگم تو دختر کوچولوی خوشگل دوست داشتنی هستی

و نوشته هات همیشه قشنگ و دلنشین بوده

همواره

پسر پاییز*

نگاشته شده توسط: Dandelions | سپتامبر 24, 2008

تهی

باشد كه نباشيم و بدانند كه بوديم…

نگاشته شده توسط: Dandelions | سپتامبر 18, 2008

یه دنیا حرف نگفته(8)

این ( * )‌ها نکاتی ِ که دلم می‌خواست بهت بگم. با اینکه دوست ندارم هر وقت ناراحتم اینجا رو به روز کنم، ولی باز انگار نمی‌شه… به هر حال از اون اول دوستی قرارمون بر این شد که هر ماه از خصوصیات بد و خوب ِ همدیگه صحبت کنیم تا هیچ حرف و حدیثی پیش نیاد و مشکلات در نطفه خفه بشه! تو هم بگو… من هم می‌شنوم….

ــــــــــــــــــ

*دیروز با یکی از دوستان رفته بودم دنبال کار پایان نامه‌اش… داشتم باهاش درد دل می‌کردم و می‌گفتم وقتی به دختر خاله‌ام خوش می‌گذره ازش خبری نیست، ولی وقتی ناراحته دائم به من زنگ می‌زنه! در حین این توصیفات شروع کردم به تعریف از تو… که نمی‌دونی این عشق من در دوران آموزشی سربازی هم هر روز بهم زنگ می‌زد و الان هم هر روز باهاش درتماسم و …. بعد تا ساعت 2 که ساعت مقرر کار ِت بود از تو خبری نشد. دوست عزیزم یک نگاهی کرد که خوب پس چی شد تلفن؟! گفتم احتمالاً تلفن مرکزخراب بوده! … بعدش تو زنگ نزدی نزدی نزدی …تا رسیدی خونه.

اصلاً‌ضایع شدن جلوی دوستم برام مهم نبود. مهم این 2 نکته است:

1- من کارم حدود ساعت دو تموم می‌شد و اگر تو زنگ زده بودی برنامه می‌ذاشتم و میومدم می‌دیدمت. هر چند کوتاه….ولی زنگ نزدی و من هم برای خالی نبودن عریضه بلند شدم با دوستم رفتم محل کارش.

2- داشتم فکر می‌کردم تو که می‌دونی برنامه‌ی من حداقل تو تابستون و قبل از دانشگاه خیلی مشخص نیست. ولی هر وقت که تهران باشم، تمام سعی‌ام رو می‌کنم که دیدن تو رو از دست ندم. تو که می‌دونی خوب چرا زنگ نمی‌‌زنی؟! همیشه هم که نمی‌تونم بیام جلوی خیابون محل کار ِت منتظر بشم!!!

هر روز که می‌گذره، تو هم کمتر زنگ می‌‌زنی. خوب گاهی کارت نداری، یا شارژ نداری یا گاهی تلفن خرابه، گاهی… نمی‌دونم چی می‌شه…؟!

می‌دونی داره برام ناراحت کننده می‌شه وقتی می‌بینم دو تا دوست از نوع ما! دارن خوش و خرم تو خیابون می‌رن یا تو ماشین نشستن!! اونوقت ما فقط سالی یک بار همدیگه رو می‌بینیم. شاید خیلی هم مهم نباشه! شاید به نظر تو صحبت تلفنی کافی باشه. ولی این اون دوست داشتنی نیست که همیشه می‌گفتی. اون دوست داشتنی که باید هر روز تازه بشه……… دوستی ما تازه نمی‌شه، چیز جدیدی بهش اضافه نمی‌شه. خنده‌هاش داره کم می‌شه… خیلی‌ها به یک دیدار 10 دقیقه‌ای هم خوشن! ولی ما؟! شاید هم من…

**اون دفعه که اومده بودم نزدیک محل کارت، و تو ساعت 2 زنگ زدی یادته؟ گفتی:”ا ِ ! اینجایی؟!‌”. گفتم:” میای؟” گفتی:” خوب آره دیگه! حالا که هستی حداقل ببینمت! فقط من سر و وضعم مرتب نیستا!” …که خوب دیدمت. ولی جای سؤال داره که خوب اگه من مــُــردم، تو دیگه نباید به سر و وضعت برسی؟ حتماً من باید بگم دوست دارم فلان جور لباس بپوشی یا بهمان جور باشی تا تو این کار رو انجام بدی؟ (این اهمیت به نظر من خیلی هم خوبه.ممنونم عزیزم، ولی…) آخه هر انسانی به نظافت و مرتب بودن باید اهمیت بده. من دوست دارم تو همیشه مرتب باشی می‌فهمی. لباس‌هات همیشه اطو کشیده باشه. همیشه بوی عطر بدی. همیشه صورتت رو اصلاح کنی (در همون حدی که مجازی). اتاقت مثل دسته‌ی گل باشه. اگر اینطور نیست دلیلش چیه؟ به خاطر تنبلیه به نظر تو؟ یا چیز دیگه‌ای هست؟

***اگر من نگم ببینمت تو هم اصلاً حرفی نزنی‌ها!

انگار همینطوری راحتی!

اون وقت که آموزشی بودی زودتر می‌دیدمت تا الان!

****اگر من اینجا رو آپ نکنم تو هم نمی‌خواد بکنی! باشه؟!؟!!! خوب مثلاً محصول مشترکمون بود! حالا به روز کردن اینجا یک طرف، خوندنش طرف دیگه! حتماً باید با پیک برات نامه بفرستم که بیا اینجا رو ببین!… آنتی ویروس دانلود کردن یا خریدن فکر نمی‌کنم اونقدرها وقتت رو بگیره که تو الان چندین روزه پشت گوش انداختی! هیچ سایتی هم نمی‌ری جز 360! تازه ای-میل رو هم که چک می‌کنی هیچی نمی‌گی. مثلاً اون ای-کارتی رو که برات فرستادمI cry با تمام وجودم فرستادم. ولی عکس‌العملی ندیدم! این وبلاگ تا اونجا که می‌دونم ویروس نداره! ولی حالا تو دوست داری احتیاط کن و نخونش!..

این تنبلی تو واقعاً نوبره!

یک حقیقتی رو بگم… تو برای ازدواج و یا حتی داشتن یک زندگی مستقل بچه نیستی… بلکه لغت صحیح‌ترش “تنبل” ِ ! آره! رک و راست می‌گم! تو تنبلی! به روندی که داری خوشی! همه چیز برات رو به راهه! در همین حد هم راضی هستی. نهایت حرکتی که می‌کنی، نوشتن چند صفحه‌ی تخصصی در حیطه‌ی تحصیلات خودته. در افکارت فقط به همون پایه‌ی علمی فکر می‌کنی که ایستا نباشه بلکه پویا باشه. این خوبه. عالیه. ولی کافی نیست. پس خود زندگی چی؟ دوستان چی؟ عشق چی؟ … خوب یک تحولی؟ حرکتی؟ انقلابی؟ … نه…. لازم نمی‌بینی! … یا شرایطش رو نداری!….. احساس می‌کنم از تغییر می‌ترسی…

به نظر تو من بهانه گیر شدم؟…

دوســــِــت دارم. فقط اینو بفهم.

از ته دلم دوســِــــت دارم. با تمام وجود.

چقدر دوست داشتم مثل این عکس در کنار هم بودیم… :- (

افسوس… فرصت آنقدر نیست….

دختر بهار

نوشته‌های قدیمی‌تر »

دسته‌ها